من این وبلاگ رو برای همسرم درست کردم امیدوارم عشق منو الهام تا ابد تو قلبمون بمونه عکس بالا نشونه قلب مهربون فرشته ی منه ک تو ی ساحل واسم کشیدتش
میخوام برم سفر دیگه 
نیستم چند هفته ای
خداحافظ گلم 
برچسب:
نویسنده: Mostafa
برچسب:
نویسنده: Mostafa
دقت کردی هر وقت که پا میشیم
یا خیلی به فکر همیم میبینیم اس ام اس اومده خخخ

انگار بهم وصلیم
برچسب:
نویسنده: Mostafa
خیلی جاها دیدم خیلیا عشق رو معنی میکنن
البته خودمم تو عنوان ی معنی نوشتما 
مثلا میگن علاقه ی شدید قلبی خخ
(ع ش ق )
یا توی کتاب نوشته بود (خیلی معروف بود ) تمرکز تمام
افکار و احساسات مثبت به یک چیز خاص ! 
البته نوشته بود نفرت دقیقا مثل عشق هستش فقط منفی !! 
ولی یه جا خوندم ک عشق رو جالب معنی کرده بود
به عنوان وبلاگمم میخورد :
عشق نفس خداوند در هستی است ! 
برچسب:
نویسنده: Mostafa
فک کنم وبلاگمون بغیر از خودمون بازدید کننده داره 
ولی اصلا نظر نمیذارن یواشکی میان نیگا میکنن خخخ 
برچسب:
نویسنده: Mostafa
ابر جوانی در میان طوفان عظیمی بر فراز مدیترانه به دنیا آمد. اما فرصتی برای رشد در آن منطقه نیافت؛ باد عظیمی تمام ابر ها را به سوی آفریقا راند. همین که به قاره آفریقا رسیدند،آب و هوا عوض شد: آفتاب تندی در آسمان میدرخشید، و در زیر، شن های خشک صحرا دیده میشد. باد آنها را به سوی جنگل های جنوب راند، در صحرا هیچ بارانی نمی بارید. بنابراین، ابر هم مثل انسانهای جوان، تصمیم گرفت از پدران و دوستان پیرترش جدا شود و به کشف جهان بپردازد. باد اعتراض کرد: چه کار میکنی ؟ صحرا همه جا یک شکل است! به گروه برگرد تا به مرگز آفریقا برویم. آن جا کوه ها و درختان زیبایی وجود دارد!
برچسب:
نویسنده: Mostafa
با تو غم هارا فراموش کرده ام
بی تو دلم زندانی آنهاست
هوای بودنت دلم را اشفته کرده
نمیدانم دلم چه میخواهد ...
فقط ... گرفته !
برچسب:
نویسنده: Mostafa
الان که اینارو مینویسم خواب هستی خانمم 
خیلی وقتا تو زندگیم فک میکردم این ادمایی
که یه نفرو پیدا کردن که عاشقشن و اونم عاشقشونه
اینا خیلی ادمای خوش شانسی هستن 
فک میکردم هیچوقت کسیرو ندارم که بتونه این حس
رو در من ایجاد کنه .
حتی یکمی بعد از گفتن به خانوادت
و قبل از رابطه با خودت فک میکردم
توهم با اینکه خوبی و من دوست دارم
شاید نتونی بشی اون همسر رویاهامکه ارزوشو داشتم
ولی هرچی میگذره دلم بیشتر و بیشتر بهم میگه
این همونه که از خدا میخواستی
این همون عشق واقعیه ک میخواستی
واقعا خیلی ادم خوشبختی هستم 
و خدارو شکر میکنم که بهم تورو داده
خیلی دوستت دارم عشق زندگیه من

برچسب:
نویسنده: Mostafa
دیشب خوابتو دیدم
که نگاهم افتاد به نگاهت
دقیقا مث اولین باری که دیدمت و عاشقت شدم
خدایا ازم این احساسو نگیر 
برچسب:
نویسنده: Mostafa
کاش زودی بگذره این ایام جدایی
دلم واست یه ذره شده خانمم
خواستم بدونی دیوونت
همیشه بیادته
برچسب:
نویسنده: Mostafa
سلام خوشگلم 
دوست داشتم امروز ازت تشکر کنم
بخاطر اینکه بهم این احساسو هدیه دادی 
خیلی دوستت دارم 
برچسب:
نویسنده: Mostafa
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق العاده زیبا است ازدواج کرد؛ اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می خوردند، آنها از هم جدا شدند.طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره ای بسیار معمولی است؛ اما به نظر می رسد که دوستم بیشتر و عمیق تر از گذشته عاشق همسرش است.
عده ای از او می پرسند: فکر نمی کنی همسر قبلی ات خوشگل تر بود؟
دوستم با قاطعیت به آنها جواب می دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می رسید؛ اما هسمر کنونی ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
زن ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی شوند،
بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می رسند.
بچه ها هرگز مادرشان را زشت نمی دانند..
سگ ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی کنند..
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی آید..
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت..
زیرا «حس زیبا دیدن» همان عشق است!
برچسب:
نویسنده: Mostafa
ارامش وجود من بودن در اغوش دخترانه ات است الهام من . . .
بگذار حسودان هر چه میخواهند بگویند. . .
بگذار مرا ب جرم در اغوش کشیدنت به جهنم بفرستند
بی تو و عشق تو تمام دنیا برایم جهنم است
برچسب:
نویسنده: Mostafa
سرت را …
تکیه به دیوار نــده عشقه من …
به غیرت …
شانه هایم برمی خورد …
برچسب:
نویسنده: Mostafa
چندین سال پیش بود که ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام “روکی” ، توی یک کلبه کوچک زندگیمی کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد. کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود.
یادم می آید یک سال که نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یک شب مامان ذوق زده یک مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یک بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : “وای ی ی ی … حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا” من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یک قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یکهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم :
یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟
- چون تو مال من هستی!
برچسب:
نویسنده: Mostafa
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.. پرسید: شماها چکار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است.. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!
برچسب:
نویسنده: Mostafa
امروز فهمیدم پای تو که در میان باشد
از تمام دنیا خواهم گذشت !
برچسب:
نویسنده: Mostafa
اِنـصـــآفــــ نـیـستــــــ
کــه دُنـیــآ آنـقـَـدر کـوچَـکـــــ بـآشـَــدکــه آدَمـ هــآےِ تـکـرآرِے رآ روزے صـَـد بــآر بــِبـیـنــیو آنـقـَـدر بـُزرگــــــ بــآشَــدکــه نـَتـَـوآنـی آن ڪٙﺳﮯ رآ ڪﮧ دلـَــ ـ ـتـــــ مـیـخواهــَـد،حـَـتــی یـِکــــ بــآر بـبــیـنــــی...!
برچسب:
نویسنده: Mostafa
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی ، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند ..
برچسب:
نویسنده: Mostafa
این روزای اخری دلم خیلی هواتو کرده 
نمیدونم باید چطوری دلتنگیام تموم بشه
کاش زودتر ببینمت عشقم
برچسب:
نویسنده: Mostafa
به اندازه ی تمام ستارگان آسمان
به اندازه ی تمام شکوفه ها در بهاران
به وسعت قلب دریاییت
به اندازه ی تمام قدم هایی ک برای رسیدن به تو برداشتم
به اندازه ی تمام اشک هایم در شباهنگام از دلتنگی
دوستت دارم همسرم
برچسب:
نویسنده: Mostafa
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد، خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند، این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده ! در یک قسمت تاریک بدون حرکت چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است! متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.. تو این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت چه عشقی!
چه عشق قشنگی! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیمعاشق شویم اگر سعی کنیم …
برچسب:
نویسنده: Mostafa